سلوک

سلوک
آخرین مطالب

شک

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۲۱ ق.ظ

هنوز نماز نخوانده بودم که سر رسید. نشست همان جای همیشگی: روی لبه لوستر، پاها آویزان، جلوی چشمم وقتی سرم بالاست. گفت: چه خبر؟ نگاهش کردم. هر روز بزرگتر مى شد. هر روز رنگ و لعاب مى گرفت. هر روز تازه تر مى شد. گفتم: توى خبرهاى جدید زندگیم نمى گذارم بپلکى! خندید. از آن خنده هاى شیطانى توى کارتون ها. گفت: مگر دست توست؟ یک قلم بهشان فکر کنى خزیده ام توى شان. گفتم: فکر نمى کنم. شروع کرد به قصه سرایى از آخرین بارى که ز باهام حرف زده بود. از لحن آخرین حرف هاى میم. از سین که تا کارى نداشت سراغى ازم نمى گرفت. از آن یکى میم ...

دید تحولى توى احوالم نیست. گفت: توى رفاقت ها وا داده اى! گفتم: آره. 

او هم وا داد انگار که پرسید: از درس چه خبر؟ گفتم: این یکى مرا وا داده. اختیارى ندارم. تو هرچه مى خواهى تزلزل بکار. پلى که تنها راه است، بشکند هم، دره آغوش وا مى کند. من که برنمى گردم. نمى توانم مى دانى. 

گفت: بى من بر تو سخت مى گذرد. گفتم: این اواخر زیادى بوده اى. زیادى همیشه بوده اى. باید کمک مى کردى دیرک ها را محکم تر بکوبم، ولى تبر دادى دستم. بى تو مى سازم. با تو شاید مستحکم ترش کنم. اما تزلزلى نیست دیگر. دست هایم را بردم پشت گوش ها و تکبیر گفتم. گفت: این دست ها اگر پشت گوش ها نرود، یا برود که چه؟!

وسط نماز چشم بهش دوختم و گفتم: انقدر حقیر نباش. حرکت دست ها استعاره است. به اصل تکیه کن. به اصل تبر بزن. گفت: به اصل فکر کن! فکرت حقیر باشد من هم پایین مى نشینم و مى دانى که تبر مى زنم. حقیر نباش تا با هم دیرک بکوبیم. 

دیدم راست مى گوید. وسط نماز شروع کردم به فکر کردن. با "شک" دیرک کوبیدم. شکاکانه باور کردم. هر روز، دوباره. 

  • ۹۵/۰۴/۱۴
  • ندا سین

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی