سلوک

شانه

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

از غروب تاخته سالی سه هزار روزه را در باختر شانه های طلوع آلودی سر به روشنْ کرانه‌ی بودن گذاشتم. بودن چنانکه هستم. بودن چنانکه باید می‌بودم. شانه ها چه زود پیر می شوند و فرو می افتند. نه حادثه ای، که بودنم شانه ها را فرو شکست. در خود خلید و رفت. 

من بودم چنانکه هستم. بس نبود. باید باشم چنانکه باید. باید که تنها باشم. باید که سرم روی شانه های خودم سنگینی کند فقط. باید که بی کس باشم. یا که هستم. 

مگر دعای من نبود؟


  • ۹۶/۱۱/۳۰
  • ندا سین

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی